نبود وقتِ شکستن به دستِ چون تو نگاری
نمانده بی تو نشاطی نداده مژده بهاری
شدم اسیرِ نگاهی رسیده ام به زوالی
چو شیرِ بیشه که آسان سپرده دل به شکاری
رسد مسافرِ دستت به روی گونه ی خیسم
شود که عمرِ زمان را تو مغتنم بشماری ؟
رســیـــده و نرسـیـده که تا زمانه ندیـده
مرا میانِ جهانــی به سینه ات بفشاری
میانِ بیــشه بگردیّ و چون غزال بخندی
من از پی ات چو پلنگی تو مسیرِ فراری
تو را به عمد نگیرم تو را به سهو نبوسم
اگر ببینمت ای جان به گوشه ای و کناری
به حوضِ خیسِ دو چشمی به انعکاسِ بر اشکی
تو عکسِ رویِ چو ماهی به دیده ام بگذاری
تو آن شقایقِ دلخون من آن پرنده ی عاشق
تو را نه طاقتِ دوری مرا نمانده قراری
عجب مدار عزیزم که یک کجایِ زمانه
مرا و شعرِ ترم را به خاطرت بسپاری
سهراب پرواز
کبوتر...ما را در سایت کبوتر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 77